تو با خدای خودت چقدر حرف میزنی ؟ چقدر دلت براش تنگ میشه ؟ اصلا وقتی خوشی و داری از خوشی میمیری بهش فکر می کنی ؟ یا اینکه وقتی یادش می افتی که حسابی حالت گرفتس ؟
شده تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده باشه اما دلت یهویی هوای خدا رو کرده باشه و یه دفعه بگی خدا جون دوست دارم ، قربونت برم خدا جون ؟ تازه با خودت میگی دم این پیرمرد ، پیرزن ها گرم که هر کاری میکنن یه ذکری روی لبهاشون هست ! ما بنده ها اونقدر عجیبیم که اگه هر کی جای خدا بود ، جا می خورد ، اما ته قضیه رو که نگاه می کنی ، میبینی نه بابا اینا همه کار خودشه !
یه بار سعی کردم خدارو در قالب یه آدمی تجسم کنم که خیلی دوستش دارم و خیلی دوستم داره ! یه آدم خیالی .....
خودمونیم یه جاهایی دیدم با این اخلاق مزخرفی که من دارم هر آدمی هر چقدر خوب ، زود خسته می شد و من رو تو باغچه خاطراتش خاک میکرد . اما این خدای خوب هزار بار هم که یه غلطی میکنم .... بازم می بخشه.... میگه بیا بنده ، بیا که تو از منی و من دوستت دارم !
ما بنده ها چقدر خوشبختیم ، وخودمون نمیدونیم که یه خدایی داریم که با همه بی نیازی ، با همه بزرگی ، میاد و منت بنده هاش رو میکشه !
بابا ایول !