بیشتر از اینکه پسرش باشم ، رفیقش هستم .
شاید به خاطر اختلاف سنی نسبتا کم ، یا جوان ماندنش در این سالها باشد ...
شاید به خاطر تواضعش ،
ویا شاید به این خاطر که هنوز معنی غرور را درک نکرده ...
*******
در خانه ما از اختلاف نسل ها و از این دست امور خبری نیست .
همه حرف هم را میفهمند ، مخصوصا من و رفیقم !
البته در مواردی که به نفعمان نباشد بفهمیم ، خود را به نفهمی می زنیم !!
و این بیشتر شامل حال من می شود تا رفیقم !
*******
از رفیقم خیلی چیزها به ارث بردم ....
صدایی که می گویند خوب است .
طبعی که می گویند شوخ است !
حتی عصبانیت های زودهنگام ، و البته زودگذر !
*******
همیشه غصه دار کسانی بودم که از داشتن چنین رفیقی محروم بوده اند .
خیلی هاشان پدر داشتند .........
رفیقم را دوست دارم و می دانم که دوستم دارد .
همیشه به داشتنش افتخار کرده ام و همیشه آرزویم این بوده که به داشتنم افتخار کند .
*******
هیچگاه تخیل توانایم قدرت آمیزش دو خیال باهم را نداشت :
نبودنش و بودنم ...
خدا نمی آورد آن روز را ...
دلتنگ دیدار
تا بعد ــ بی کلام !